![]() |
![]() |
|
| عبور از تاريکی ها |
|
دختري
بود نابينا پي نوشت:نمي دونم كي نوشته |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 12:54 توسط احسان آریامهر |
|
|
چه صميمي است خدايي كه تو يادم دادي! لطف محض است اگر نيست جز او دادرسي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:49 توسط احسان آریامهر |
|
|
راه مانده است و پاي آبله دار شن و صحرا و خشم قافله دار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:41 توسط احسان آریامهر |
|
|
زندگي،يعني:صفاي عشق،عشق جاوداني!
بي صفاي عشق،هرگز!زندگي زيبا نمي شد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 8:20 توسط احسان آریامهر |
|
|
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود. پس از
اندك زماني دادِ شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس
مي فرستيد به جهنم؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 13:9 توسط احسان آریامهر |
|
|
با زمزم آسماني تو
جاري شده چشمه هاي زمزم سيراب ز كوثر كلامت گل هاي بهشت آسمان هم اي باغ رسالت از تو پرگل وامي خوي تو چون رسول خاتم هرصفحه اي از صحيفه ي تو بر زخم عميق شيعه مرهم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:26 توسط احسان آریامهر |
|
|
خانمي با لباس کتان راهراه و شوهرش با کت وشلوار نخنماشدهي خانهدوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند. مرد به آرامي گفت: "مايل هستيم رييس را ببينيم." منشي با بي حوصلگي گفت: "ايشان تمام روز گرفتارند." خانم جواب داد: "ما منتظر خواهيم شد." منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت، به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت: "شايد اگر چند دقيقه اي آنان را ببينيد، پي كارشان بروند." رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او، وقت ملاقات با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت. خانم به او گفت: "ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. او اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثهاي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم." رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... او يکه خورده بود. با غيظ گفت: "خانم محترم ما نميتوانيم براي هرکسي که به هاروارد ميآيد و ميميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان ميشود!" خانم به سرعت توضيح داد: "آه ، نه. نميخواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم." رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانهدوز آن دو را برانداز کرد و گفت : "يک ساختمان !ميدانيد هزينهي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است" خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا ميتوانست ازشرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : "آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟" شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم"ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:46 توسط احسان آریامهر |
|
سعي كن حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود. يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر ازميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوبروز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوارروبرو بكوبد. در روزها و هفته ها يبعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود راكنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبدبالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كردهبود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاءهركوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها رااز ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت:آفرين، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجودآورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرموقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرفمقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهمنيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبروخواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدييك زخم زباني است. دوست ها واقعاً جواهرهاي كميابي هستند ، آنها مي توانندتو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان بهتو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشانرا به روي ما بگشايند. لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما بسيار سپاسگزار ميشوم. پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم،قبل ازمن نيز قدم برندار، |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:10 توسط احسان آریامهر |
|
|
اينبار: رفتن از آن تو و ماندن
براي من کاش سهم تو
هم: مان... نه اين
کلمه هيچ گاه نبايد کامل مي شد محکوم بود
به حرام و لبانم
نجاستش را به ترسيم نتوانست دور
روياهايم ديوار مي کشم قبول ؟ اما قول
نمي دهم که اگر روزي در نگاهت گم شدم دوباره دلم
نلرزد و در آوار ديوارها نميرم ... کاش شهامت
اعتراف زير شلاق
چشمانم را داشتي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 8:33 توسط احسان آریامهر |
|
گاو ما ما مي كردگوسفند بع بع مي كردسگ واق واق مي كردو همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجاييشب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارداو آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما چوپان دروغگو گله ندارد. چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:7 توسط احسان آریامهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به نظر من همه چيز انگبين است.پس بايستي نگرش نسبي به محيط اطرافمان داشت.
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
ترسيم عشق موسيقي لرستان سعيد دارايی اسب وحشی رويا بيژنی سياهه اقاقيا(فروغ) صدرا الهام باباخانی (سياه مشق) نيروانا سايه رنگ (ناهيد نوری) آساره اشکان سيمين هك لرسو نفرين نامه |
|
RSS
|